تبليغاتX
< http://gole yakh.blogfa.com

 

کریسمس رو به همه ی دوستای عزیز مسیحی تبریک می گم


+نوشته شده در Mon 26 Dec 2011ساعت6 PMتوسط tinok | |

یادته بهم گفتی : تو منو اصلا درک نمی کنی؟؟؟ الان می خوام ازت چند تا سوال بپرسم

۱. من تو رو بیشتر درک کردم یا تو منو ؟؟؟؟

۲. کی بیشتر به درد و دل های طرف مقابلش گوش داد تو یا من؟؟؟

۳. کی بیشتر در ناراحتی و سختی کنار طرفش بود تو یا من ؟؟؟؟

۴. کی بیشتر هر دفعه که ناراحت می شد سعی می کرد ناراحتیشو بروز نده تا دعوا نشه تو یا من؟؟؟؟

۵.کی هر دفعه که طرف کار اشتباهی انجام می داد به جای اینکه سرزنشش کنه می گفت آدم جایز الخطاس و سعی می کرد از اون طرف نهایت حمایت و بکنه تو یا من؟؟؟؟

جواب تمام این سوالها منم نه تو  من احمق که برای تو این همه از خودگذشتگی کردم  بعد تو این جمله رو تحویلم دادی  

+نوشته شده در Fri 30 Sep 2011ساعت10 PMتوسط tinok | |

شبی دیدم، توی خوابم

ته دریا، زیر آبم

زیر آبها، می زنم ساز

توی آبها، می خونم باز

شبی دیدم، توی خوابم

روی ابرا، پیش ماهم

ماه و ناهید، من و خورشید

خدا تا صبح، ما رو می دید

شبی دیدم، توی خوابم

ته دریا، زیر آبم

زیر آبها، می زنم ساز

توی آبها، می خونم باز

شبی دیدم، توی خوابم

روی ابرا، پیش ماهم

ماه و ناهید، من و خورشید

خدا تا صبح، ما رو می دید

تا صبح شد، زنگ ساعتا در اومد ؛

بازی ِ شبونم بازم مُرد …

تا صبح شد، بوق ماشینا در اومد ؛

آبی بیکران بازم مُرد…

شور پرواز، ته دریا،

بازی موج، روی ابرا،

دوباره صبح، دوباره رنگ

دوباره روز، دوباره جنگ!!

 

+نوشته شده در Sat 17 Sep 2011ساعت6 PMتوسط tinok | |

 

عهد من اين بود انكارش كنم ،اما نشد

چون سرابي دور بربادش كنم ، اما نشد

دست تقدير است گويا اين عزيز خسته را

ناگزير از جمع پنهانش كنم ،اما نشد

مي توانستم متاعي مفت آن را خوانمش

...بر دل بازار حرّاجش كنم ، اما نشد

جوهري تا ديد كالاي مرا مسرور شد

آمدم با سيم همتايش كنم ، اما نشد

زر محك زد ارزشي بالا عيار

افسري از لعل بر جايش كنم ، اما نشد

بر دلم ريشه دوانده بس عميق

خواستم ازبيخ بنيانش كنم ، اما نشد

محكم و برپا چون كوه دنا

آمدم از زير جارويش كنم ، اما نشد

تو بمان اي عشق، بر جا استوار

جهد کردم تا فراموشش كنم ،اما نشد
 
 
 

+نوشته شده در Sat 8 Jan 2011ساعت5 AMتوسط tinok | |

 

 

 

Be always at war with your vices, at peace with your neighbours, and let

 each new year find you 

a better human. Benjamin Franklin ....

سال نو میلادی به همه ی هموطنان مسیحی مبارک



 

 

+نوشته شده در Thu 30 Dec 2010ساعت7 PMتوسط tinok | |

 

 روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد

همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

 

 مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهي

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد

 

بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ

پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

 

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد

شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

 

روز...

+نوشته شده در Thu 30 Dec 2010ساعت7 PMتوسط tinok | |

دانشجوی زیست شناسی: اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... او تکامل خواهد یافت.

دانشجوی آمار: اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر دوستت داشته باشد، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یک رابطه مجدد غیر ممکن است.

دانشجوی فیزیک: اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر برگشت ، به ...خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطکاک بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است.


دانشجوی حسابداری: اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر برگشت ، رسید انبار صادر کن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهکار بفرست.


دانشجوی ریاضی: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر نه در عدد صفر ضربش کن.

دانشجوی خوشبین: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... نگران نباش بر می گردد.


دانشجوی عجول: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن .... اگر در مدت زمانی معین برنگشت فراموشش کن.

دانشجوی شکاک: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن ....اگر برگشت، از او بپرس " چرا "؟


دانشجوی صبور: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن ....اگر برنگشت، منتظرش بمان تا برگردد.


دانشجوی رشته صنایع: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش کن این کار را مرتب تکرار کن...

+نوشته شده در Sat 6 Nov 2010ساعت10 AMتوسط tinok | |

 
از عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده

اهی از سر رسیدن نکشیده و کشیده

غم سرگردونیامو باتو صادقانه گفتم

اسمیکه اسم شبم بود باتو عاشقانه گفتم

من سرگردون ساده تو رو صادق میدونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق میدونستم

تو تمومه طول جاده که افق برابرم بود

شوق تو راه توشه من

اسم تو همسفرم بود

من دل شیشه ای هرجا

پر شکستم که شکستم

زیر کوه بار غصه پر نشستم که نشستم

عشق تو از خاطرم برد که لطیفم و پیاده

تو رو فریاد زدم و بازخون شدم تو رگ جاده

من سرگردون ساده تو رو صادق میدونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق میدونستم

من سرگردون ساده تو رو صادق میدونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق میدونستم

نیزه نمباد شرجی وسط دشت تابستون

تازیانه های رگبار توی چله زمستون

نتونستن نتونستن کینه منو بگیرن

از من خسته خسته شوق رفتنو بگیرن

حالا که رسیدم اینجا پره قصه برا گفتن

پر نیاز تو برای اه کشیدنو شنفتن

تورو باخودم غریبه از غمم جدا میبینم

خودمو پر از ترانه تو رو بیصدا میبینم

اون همیشه با محبت

برای من دیگه نیستی

نگو صادقی بعشقت

اخه چشمات میگه نیستی

من سرگردن ساده تو رو صادق میدونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق میدونستم

من سرگردون ساده تو رو صادق میدونستم
 

+نوشته شده در Sat 18 Sep 2010ساعت1 AMتوسط tinok | |

زندگی رسم زخوشایندی است .


زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است .

زندگی، تجربه شب پره در تاریکی است .

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد .

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیما است .

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است .

زندگی مجذور آینه است .

زندگی گل به توان ابدیت،

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما ،

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست.

هرکجا هستم، باشم

آسمان مال من است

پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است .

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد ...

 

                        


+نوشته شده در Thu 12 Aug 2010ساعت4 PMتوسط tinok | |

 

 

"آتش خشم و جذبهء چشم"

 

چشم مستی که مرا شب به شب می نگریست

صبح دیدم که به اندازهء یک ابر گریست

کاش از روز ازل دوست نمی داشتمت

زیر لب زمزمه می کرد و مرا می نگریست

پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود

که تو گفتی سر دردسرم نیست ،مایست

آتش خشم پر از قهر تو می گفت :برو

جذبهء جشم پر از مهر تو می گفت :بایست

کاش -ای کاش- که بی واهمه می دانستم

راز این چشم به خون خفتهء بیدار تو چیست

گل من! بر تو چه رفته است که بر روی لبت

دیگر آن خندهء جادویی بی شائبه نیست

عاشقت هستم اگر چه هدفی بیهود ست

دوستت دارم اگر چه سخنی تکراریست

شعر من در قفس تنگ تکلف یک عمر

زندگی کرد ولی با نفس خویش نزیست

 

 

+نوشته شده در Wed 12 May 2010ساعت3 AMتوسط tinok | |